X
تبلیغات
یک مادر

یک مادر
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
دوستای گلم این پست ثابت هست که فقط عکس میزارم. 

رمز دار


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 7:30 بعد از ظهر ] [ مادر ]
       


 

آمد رمضان هست دعا را اثري
دارد دل من شور و نواي دگري
ما بنده عاصي و گنهكار توييم
اي داور بخشنده بما كن نظري

                                                            التماس دعا

  

[ چهارشنبه 19 تیر1392 ] [ 10:18 قبل از ظهر ] [ مادر ]
فاطمه جون ، این پست میخوام از سیاستت بگم . ما قرار بود برای تولدت تبلت بگیریم ، چون سال دیگه برای درسات بهش نیاز داری .بنابراین بابا از خیلی وقت پیش دنبال یه تبلت خوب برات بود . تا اینکه دو ماه قبل از تولدت شرکت دل یه آفر خوب داد و بابا از فرصت استفاده کرد و تبلت و کیس برات گرفت و چون باید از لحاظ سالم بودن چکش میکردیم . دادیم استفاده کنی و باهات طی کردیم که دو ماه دیگه روز تولدت انتظاری نداشته باشی.

اما از اونجاییکه شما خیلی باسیاستی و با شیوه خودت کارات رو پیش میبری ، چند هفته قبل از تولد بهم گفتی مامان دوتا از دوستام خواهش کردن که بیان خونمون شب بخوابن (قبلا گفتم که بچه ها اینجا خیلی به این کار علاقه دارن که شب برن خونه دوستاشون بخوابن و با هم رقابت دارن ) .بعد هم گفتی حالا که دوست دارن شب بخوابن بزار یه تولد هم بگیریم و به مناسبت تولد بیان شب خونمون . اما من مخالفت کردم . بعد دیدم بد هم نمیگی چون اولا خیلی وقت بود براتون تولد نگرفته بودیم و خیلی دوست داشتی جشن تولد داشته باشی .ضمن اینکه شما اینجا خیلی تنهایید و ما به خاطر این موضوع هم شده نمیتونیم خیلی سختگیری کنیم . این خلا کاملا حس میشه . بنابراین این شد که شما هم صاحب یه تبلت شدی هم جشن تولد که دوستات زحمت کشیدن و کادو پول دادن که شما رفتی برای خودت لباس گرفتی و تازه هنوز 10 پوند دیگش مونده تا خرج کنی .

برای تولد سه تا از دوستات رو دعوت کردی که قرار شد که وقتی میام مدرسه دنبالت با دوستات برگردیم خونه تا فرداش ساعت 11 صبح . من و بابا دیروزش رفتیم خردید و روز تولد از صبح مشغول تمیز کاری بودم بعد از ظهر که برگشتیم خونه قبلش رو میز براتون میوه و تنقلات و شکلات و بیسکوییت و چیپس و......چیده بودم .بعد از اینکه دست و روت رو شستید و لباساتون رو عوض کردین اومدین تنقلات خوردین و رفتین دنبال بازی . مامان لیونا زحمت کشیده بود و یه کیک خوشگل براتون درست کرده بود که اسم تو و ضحی روش نوشته بود .البته من خودم هم کیک گرفته بودم . یه ساعت بعد از بازیتون زنگ خونه رو زدن دیدم یکی از دوستای دیگته که تولد دعوت نبود و خیلی دلش میخواست اونم باشه و چون میدونست تولده خودش پاشده بود اومده بود .منم دعوتش کردم بیاد تو که فاطمه گفت مامان دلش میخواد شب بمونه منم گفتم نمیشه چون مامانش خبر نداره اما دیدم بلا گرفته با آیفونش به مامانش پیام داد که من اومدم خونه فاطمه تولد میخوام شب بمونم که مامانش هم گفته بود اگه از نظر مامانش اشکال نداره بمون از طرفی مگان و شانان با فاطمه اشاره میکردن که نه نزار بمونه بهش بگو شب بره خونشون . خلاصه چون نایومی خیلی دختر خوبیه و فاطمه قبلا تولدش رفته بود شب موندگار شد .طفلک بعد از اینکه قرار شد بمونه سریع دوید خونشون و برای فاطمه کادو پول گرفت از مامانش . بعد هم کیک آوردم و تو ضحی شمعها رو فوت کردین و ساعت 7 شام رو آماده کردم که شامل دو مدل پیتزا و ناگت مرغ و ساندویچ برگر و سیب زمینی سرخ شده بود . دسر هم ژله بود با بستنی . این وسط ضحی و طاها هم خیلی بهشون خوش گذشت .طاها که از بغل این تو بغل اون بود .ضحی هم همینطور تو بغل بچه ها میچرخید خلاصه تا خود صبح بیدار بودین و میگفتین و میخندیدین و بازی میکردین .صبح هم ساعت 10  صبحونه خوردین و بچه ها کم کم رفتن .البته خیلی دلشون میخواست بیشتر بمونن و موقع رفتن دلشون گرفته بود .اما من خیلی خسته شدم .خونه هم که کلا کن فیکون شده بود . اما خدا رو شکر خاطره خوبی براتون موند که این از همه مهمتره .                

[ سه شنبه 18 تیر1392 ] [ 9:42 بعد از ظهر ] [ مادر ]
فاطمه عزیزم و ضحی نازنیم ،تولدتون مبارک .امیدوارم سالیان سال زنده و سلامت باشید . عاقبت به خیریتون رو از خدای منان میخوام و اینکه در درسهاتون موفق باشید و به همه آزورهای کوچیک و بزرگتون برسید.

فاطمه عزیزم 11 ساله و ضحی قشنگم 6 ساله شدند.



               
[ شنبه 8 تیر1392 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ مادر ]
فاطمه عزیزم از امروز به مدت یک هفته میرید دبیرستانی که قراره سال دیگه توش درس بخونید .(دبیرستان دلین توماس) برای آشنایی با معلم و محیط جدید .راستش خیلی خیلی نگرانم .فقط از خدا میخوام به هر دومون کمک کنه .به من برای کم شدن نگرانیام و به تو برای موفق شدن تو درسها و پیدا کردن یه دوست مسلمون و خوب و مچ شدن با محیط جدید.اینجا برای رفتن به دانشگاه کنکور ندارن و از روی نمراتی که در سالهای دبیرستان میگیرید میتونید برای دانشگاه انتخاب رشته کنید و هر چه نمرات بالا باشه دانشگاههای خیلی خوب انگلیس پذیرش میده بهتون  . پس مهمه که از روز اول دبیرستان خودتو نشون بدی و صد البته من به هوش و تواناییهات ایمان دارم ، چون خودت ثابت کردی میتونی .اونم بدون هیچ کمکی از جانب ما . 

با دوستات (همکلاسیهات)رابطه خیلی خوبی داری و روزی نیست که یکیشون بعد از مدرسه در خونمون رو نزنه .بعد هم یه 2 ساعتی با هم بازی میکنید .

                               

ضحی قشنگم ، از خواب که پا میشی میپرسی مامان تولدمه ؟ منم میگم نه هنوز مونده . بعد تو میگی :مامان شب صب (صبح)شد تولدمه؟ منم میگم نه.بعد با انگشتات میشمری 1 .باز میپرسی ،شب صب شد تولدمه ؟باز میگم نه .بعد میشمری 2 .همینطور میگی تا من بگم آره تولدته اونوقت میبینی چند تا انگشت شمردی همون قد باید روزا بره تا تولدت بشه. اینم روش ضحی جونی برای شمارش روزا ! 

                               

طاها عسل ، از مهدت نامه اومده که 9 جولای به مدت یه ساعت باید بری مهد تا با محیط و معلم آشنا بشید . ای خدا قبول نیست .چرا اینقدر روزا تند میگذره و بچه ها زود بزرگ میشن . آخه چطوری ازت دل بکنم سال دیگه ؟ خونه چقدر سوت و کور میشه این دوساعتی که نیستی.هنوز از پوشک هم نگرفتمت .البته تا حالا سه بار سعی کردم هر بار هم دوهفته در تلاش بودم ولی موفق نشدم با اینکه خیلی باهوشی و میفهمی جریان چیه ولی فکر کنم از روی بازیگوشی هنوز جیشت رو نمیگی .فعلا گذاشتم بعد از ماه رمضون تا دیگه اساسی وقت بزارم و انشالله موفق بشیم . حرف زدنت خیلی خوب شده و جمله میسازی اونم خیلی بامزه . 

[ دوشنبه 3 تیر1392 ] [ 4:17 بعد از ظهر ] [ مادر ]

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات      بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست        بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

نیمه شعبان مبارک



[ یکشنبه 2 تیر1392 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ مادر ]
امشب عروسی خواهر گل و عزیزم زهرا جونه ، داماد هم پسر دائی عزیزم حسین آقاست . قسمت نشد که ما عروسی باشیم . هر چند از صبحش دلم پیش اونا بود . از اونجاییکه خواهر جونم و خانواده عزیزم خیلی با معرفتن شب عروسی با اون همه مشغله آن لاین شدن و من فقط یه لحظه دیدمش .متاسفانه نت وصل نمیشد . انشالله که همیشه شاد و خوشبخت باشند و به همه چیزایی که آرزو دارن تو زندگی بهش برسن . از دوستان عزیزی که این پست رو میخونن خواهش میکنم برای خوشبختی خواهر عزیزم یک صلوات بفرستید.

   مهدی جان : Zolal2020 پیوندتان را با تقدیم هزاران گل سرخ تبریک میگویم

[ چهارشنبه 29 خرداد1392 ] [ 10:28 بعد از ظهر ] [ مادر ]
دوست عزیزم شاپرک شاد منو به یه بازی دعوت کرده که در ادامه مطلب هست.



ادامه مطلب
[ جمعه 17 خرداد1392 ] [ 10:12 بعد از ظهر ] [ مادر ]
فاطمه جون ، قبل از تعطیلات میان ترم  امتحان ریاضی و زبان داشتین .راستش هنوز که هنوزه سر از این روش آموزشی اینجا در نیاوردم .تو این شش سالی که میری مدرسه اولین بار بود که امتحان داشتین .اونم بدون اینکه کتابی داشته باشید که باهات کار کنم. خودت خیلی نگران بودی و دست وپا شکسته اشکالاتی رو که داشتی ازم میپرسیدی و منم یادت میدادم. این امتحانات برای مشخص کردن سطحتون بود برای سال دیگه و ورود به دبیرستان . خدا رو شکر امتحانات رو خوب داده بودی .البته نمره ای در کار نبود و حتی به ما هم از نتیجه امتحانات چیزی نگفتن . درضمن پیشاپیش به مناسبت تولدت صاحب یه تبلت دل شدی. مبارکت باشه عزیزم. 

                                         

ضحی جونم، شیرین زبونم .اومدی بهم میگی مامان معلممون ازمون پرسیده بود دوست دارید بزرگ شدید چی بشید؟ منم بهش گفتم دوست دارم یه خرگوش بشم تا دیگه برنج و خورشت نخورم ،فقط هویج بخورم. بعد معلممون بهم خندیده و گفته خرگوش که نمیتونی بشی.بعد تو گفتی باشه پس میخوام یه پیشی بمونم .بعد معلمتون با خنده گفته بوده اصلا نمیتونی یه حیوون بمونی .بعد از من میپرسیدی آخه چرا نمیتونم؟پس میخوام یه پری بشم تا بال داشته باشم و پرواز کنم .خلاصه واست توضیح دادم که منظور معلمتون چی بوده .قلبونت برم من

شنبه هم تولد دوستت مولی بود که من رفتم براش یه کادو گرفتم و طبق معمول شما گریه کردی که من اونو میخوام.منم گفتم نمیشه چون باید به دوستت کادو بدی بخاطر تولدش.اونوقت تو با گریه گفتی مامان نمیشه هم بریم تولد هم کادو ندیم .منم با خنده گفتم نخیر نمیشه. 

یکم سرما خوردی و سرت درد گرفته بود بعد با نگرانی ازم پرسیدی مامان سرم خراب شده .منم گفتم نه عزیزم چرا ؟تو گفتی آخه درد میکنه . دستت هم خواب رفته بود و احساس سوزن سوزن شده پیدا کرده بودی ،بعد گفتی مامان تو دستم راس راستی سوزنه . نفسممممممی

                                            

طاها ،وای طاها ،وای از دست شرین کاریا و خرابکاریات.اول اینکه هنوز موفق نشدم از پوشک بگیرمت که واقعا احساس شکست میکنم تو این زمینه .اگر خودم ببرمت که جیشتو میکنی وگر نه ،نه.با اینکه فوق العاده باهوشی اما تو این زمینه کم کاری میکنی.

دیروز و امروز فقط خدا بهت رحم کرده بود پسر عسل.دیروز عصر با ضحی رفتین تو اتاق بابا بعد از یک دقیقه صدای وحشتناکی اومد که هراسون دویدم تو اتاق و دیدم کمد کشویی چپ شده.نگو یکی از کشو ها رو باز کرده بودی و رفته بودی روش که چپ شده بود .فقط خدا میدونه که چطور خودتو کشیده بودی کنار که روت نیفتاده بود.

امروز هم که گل سر سبد خرابکاریات بود . امدم تو اتاق خواب دیدم شما اتو رو زده بودی به برق و روسریه خوشگل منم گذاشته بودی زمین و داشتی اتوش میکردی و دقیقا وسط روسریم یه سوراخ گنده درست کرده بودی .اصلا ذوب شده بود روسریه.بعد تا منو دیدی روسری رو گرفته بودی جلوت و از سوراخش منو نگاه میکردی و میگفتی مامان اووب شد اووب شد(یعنی خوب شده؟)ویکی از انگشتای خوشگلت هم یکم سوخته بود که درس عبرتی برات شد که دیگه به اتو دست نزنی. اتفاقا من خیلی حواسم به این چیزا هست که اتو جلو دستت نباشه و در اتاقمون همیشه کیپه تا نتونی بازش کنی .اما صبح با عجله رفتیم کلاس دیگه یادم رفته بود اتو رو از جلو دستت بردارم که این اتفاق افتاد. حالا نمیدونم چرا از بین اون همه لباس تو کمد همین روسری خوشگل منو که دوستش داشتم و بهم میومد رو انتخاب کرده بودی واسه اتو کشی .هاااااان

[ دوشنبه 13 خرداد1392 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ مادر ]
سلام به همه دوستای گل و با وفام .دوباره این خونه مجازیم سوت وکور و خاک گرفته شده .نمیدونم چرا دلم زود زده میشه از هر چیز و باید یه مدت ازش فاصله بگیرم تا بتونم دوباره وقت صرفش کنم.

خدا رو شکر تو این مدت که نبودیم همه چیز خوب بود . خیلی اتفاقات کوچیک و بزرگ هم افتاد که جا داشت اینجا ثبتش کنم که بخاطر تنبلی بنده از قلم افتاد و الان هم ذهنم یاری نمیکنه . اما یکیش رو اصلا از یاد نمیبرم ....

فاطمه یه شب مریض بود منم نصف شب بیدار شدم دیدم تب داره و رفتم براش دارو آوردم و بهش دادم و چون خیلی خواب آلود بودم شربت رو گذاشتم روی کمد فاطمه و اومدم خوابیدم .فردا صبجش فاطمه نرفت مدرسه و فقط ضحی رو باباش برد مدرسه .بعد من صبحونه رو آماده کردم و طاها و فاطمه رو صدا کردم بیان پایین برای صبجونه .طاها که اومد دیدم دهنش بوی دارو میده .وای نمیدونید چه حالی شدم سریع دویدم اتاق قاطمه که دیدم شیشه شربت خالیه .البته شیشه از نصف کمتر داشت اما یادم نبود چقدر ، ضمن اینکه دارو برای بچه های بالای شش سال بود . واسه همین هم نگران شدم و با همسر سریع طاها رو بردیم بیمارستان اما نمیدونم چه سیستم احمقانه ای دارن که اینقدر ما رو معطل کردن .خلاصه بعد از دوساعت که اونجا منتطر موندیم و نوبت ما نشد و طاها هم شکر خدا شنگول بود .نوبتمون رو کنسل کردیم واومدیم خونه . فاطمه بچم هم خونه تنها مونده بود . بعد از نهار بود که از بیمارستان به موبایل همسرم زنگ زدند که چرا رفتید خونه دوباره بیاید .باید آزمایش خون بگیریم از بچه .هر چی هم گفتیم نیازی نیست بچه حالش خوبه .ضمن اینکه  وقتی برگشتم خونه دیدم  بیشتر دارو رو زمین ریخته شده بود .اما اصرار داشتند که حتما بچه چک بشه .دوباره رفتیم بیمارستان اما بازم در کمال تعجب بعد از دوساعت دیگه معطلی هیچ کاری انجام ندادند و ما عصبانی برگشتیم خونه .همسرم هم گفت اگه تماس گرفتند جواب نمیدم .خلاصه ساعت نزدیک 8 شب بود و من تازه نمازم رو تموم کرده بودم که از پنجره دیدم یه آمبولانس اومد جلوی در خونه .گفتم وای حتما اومدن دنبالمون که زنگ خونه رو زدند و گفتند بچه رو ببریم بیمارستان .حالا ما هر چی میگیم بابا جون 10 ساعت از اون موقع گذشته ،دارو رو ، رو زمین ریخته بوده .شکر خدا بچه خوبه .اما دکتره گفت چون مطمئن نیستسد چقدر دارو خورده حتما باید از لحاظ کلیه و کبد چک بشه .منم نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و از اجبار بی کسی ضحی و فاطمه رو گذاشتیم خونه .من و طاها به اجبار با آمبولانس و همسر هم پشت سرمون اومد بیمارستان و باز هم در کنال تعجب و عصبانیت ما موندیم تو نوبت .بعد از یکساعت به همسرم گفتم برگرده خونه بچه ها تنهان منم میمونم ببینم بلاخره این دیوونه ها میخوان چکار کنن .تو این فاصله هم پدر و مادر عزیزم زنگ زده بودن خونموم و فاطمه با گریه گفته بود طاها دارو خورده و با امبولانس بردنش بیمارستان .بنده خدا بابام اینا خیلی نگران شده بودند و زنگ زدند به موبایلم .منم اطمینان دادم که نه چیزی نسیت ، اینا ول کن ما نیستن . خلاصه ساعت 11 شب بود که اومدن از طاها خون گرفتند برای آزمایش و یه سر سوزن (نمیدونم اسمش چیه فکر کنم میگن شانت)به دستش وصل کردن که در صورت نیاز بهش دارو تزریق بشه .وای اینو که دیدم زار زار گریه میکردم و به خودم لعنت میکردم که چرا اینطوری شد.بنده خدا پرستارا منو دلداری میدادن و میگفتن ناراحت نباش این اصلا درد نداره .بعد یکی از سر سوزنا رو باز کرد و گفت ببین چطوریه؟ مثل نخ پلاستسکی بود که نرم بود و تکون میخورد .شکر خدا با شیوه هایی که داشتن طاها اصلا نفهمید که چطور ازش خون گرفتن و شانت به دستش وصل کردن ،اصلا گریه نکرد .بعد هم گفتن امشب رو باید بمونید تا جواب آزمایش بیاد .بعد یه تخت به ما دادند .طاها که طفلک از خستگی خوابش برده بود.منم هم خیلی خسته بودم هم باورم نمیشد که شب رو باید اونجا بمونم اونم بی دلیل .تا صبح همش از خواب میپریدم و میدیدم کجا با طاها خوابیدم اعصابم بهم میریخت .هم نگران ضحی و فاطمه بودم .خلاصه صبح ساعت 7 دکتراومد گفت .باید یه نمونه دیگه بده .وای منو میگید به شدت هم نگران بودم هم عصبانی هم متعجب . خلاصه یک ساعت بعد دوباره از طاها خون گرفتن  که ساعت 11 جوابش اومد.دکترش گفت شکر خدا اصلا دارویی تو خونش دیده نشده .منم چپ چپ نگاش کردم به این معنا که من از دیروز چی دارم بهتون میگم که چیزیش نیست .اگه بود خودم زودتر متوجه میشدم .که دکتر گفت میدونم اذیت شدید اما این آزمایش برای اطمینان خاطر حتما باید انجام میشد و میتونید برید خونه که واقعا بال درآوردم از شنیدنش .البته در تمام این مدت پرسنل خیلی خیلی مهربون و با حوصله بودن .بیمارستان هم خیلی تمیز و مجهز بود . یه اتاق بزرگ پر از اسباب بازی داشت از هر مدلی .که طاها اونجا سرگرم بود.بعد هم یه نفرلباس عروسکی تنش کرده بود و میومد کنار تخت بچه ها و بهشون هدیه میداد و عکس میگرفتن .برای خون گرفتن هم دو نفر برای طاها نمایش عروسکی اجرا میکردن و سه نفر دیگه از پشت من دست طاها رو گرفته بودن که نبینه برای خون گرفتن و با زدن اسپری بیحسی خون میگرفتن .با تمام این امکانات خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه که بخواد اسیر دکتر و بیمارستان شه. واقعا این اتفاق شک بزرگی برام بود و تا از این به بعد بیشتر حواسم رو جمع بچه هام کنم. انشالله خدا خودش حافظ تمام بچه ها باشه و سلامتی رو به بچه های مریض برگردونه .   

[ چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 ] [ 11:13 بعد از ظهر ] [ مادر ]

کارت پستال عید نوروز

چه دعايی کنمت بهتر از اين


خنده ات از ته دل  ،   گريه ات از سر شوق  ،   روزگارت


 همه شاد  ،   سفره ات رنگارنگ  و تنی سالم و شاد ... که


 بخندی همه عمر


نوروزتان مبارک


[ جمعه 2 فروردین1392 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ مادر ]
فاطمه عزیزم ، همیشه دوشنبه ها که میخوای بری مدرسه با آه و ناله میری و میگی من دوشنبه ها رو دوست ندارم هم بخاطر ریاضی و هم اینکه معلمتون ازتون درس میپرسه و تو دوست نداری.منم بهت گفتم نگران نباش چند تا صلوات بفرست که اگه معلمتون ازت درس پرسید بلد باشی یا اینکه اصلا ازت درس نپرسه (بلا خره ما هم شاگرد بودیم و قابل درکه .مگه نه؟ ).بعد از ظهر که اومدی خونه با خوشحالی گفتی مامان کار کرد .کار کرد .منم پرسیدم چی کار کرد ؟تو هم گفتی صلواتا کار کرد .وقتی معلممون میخواست درس بپرسه صلوات فرستادم دیگه ازم نپرسید.فکر میکنم میخواست ازم بپرسه ولی بخاطر صلواتا دیگه نپرسید.

                                         

ضحی جونم اومدی پیشم میگی مامان اسم اون میوه چی بود ؟گابالو بود.منم گفتم کدوم میوه ؟ بعد گفتی همون که نارنجیه ،اونجوریه وقتی نصفش میکنم اونطوریه .بعد هم همش به پنجره اشاره میکردی.که یکدفعه یادم اومد کدوم میوه رو میگی .منظورت خرمالو بود .چون هر وقت خرمالو میگرفتیم میچیدم پشت پنجره بخاطر همین فهمیدم کدوم میوه هست وگرنه با این اطلاعاتی که تو دادی عمرا میفهمیدم چی میگی.

میخواستم بخوابم که اومدی رو تخت و شروع کردی بالا و پایین پریدن بعد هم با تعجب بیرون رو نگاه کردی و گفتی مامان چرا وقتی من بالا و پایین میپرم درختا و ماشینا هم بالا و پایین میپرن؟ خونه ها هم بالا و پایین میپرن بعد ادمای توش هم بالا و پایین میشن؟چراااااا .قلبونت برم با اون سوالهای قشنگت .دو تا دندونای جلوت هم افتاده واسه همین خیلی بامزه تر حرف میزنی.

                                             

طاها جونم ، کم کم در حال گرفتن از پوشک هستم .انصافا کار سخت و طاقت فرساییه ضمن اینکه دستشویی طبقه بالاست و همش باید از پله ها بالا و پایین برم.تازه دوزاریت افتاده که جریان چیه و وقتی میشینی رو دستشویی باید چکار کنی. البته هنوز باز نزاشتمت .اون بمونه واسه بعد از عید.فعلا یکم راه بیفتی بعد.

حرف زدنت هم پیشرفت کرده و ما هر روز کلمات جدیدی از اون دهن خوشگلت میشنویم .مثل آموم(حموم).ببخجیش(ببخشید).منون(ممنون).جش(چشم)

تا کسی برخلاف میلت رفتار میکنه میدویی از کشو آشپزخونه ملاقه رو میاری و تهدید میکنی .البته نمیزنی ها فقط در حد تهدیده .بعد هم که به خواسته ات رسیدی میای بوس میکنی و از دلمون در میاری.خلاصه این روش تهدید که نمیدونم از کجا یاد گرفتی خوب کارتو راه میندازه.خدا رو شکر خیلی مهربون ودلسوزی .آروم و دوست داشتنی وفهمیده .قربونت برم عزیزکم


[ دوشنبه 7 اسفند1391 ] [ 10:16 بعد از ظهر ] [ مادر ]
آهای بلاگفا پس کی میخوای درست شی هاااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟
[ چهارشنبه 4 بهمن1391 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ مادر ]
            

بلاخره امروز اولین برف زمستونی درست و حسابی باریدن گرفت. دیروزش مدرسه اعلام کرده بود که ممکنه مدرسه تعطیل باشه و صبح که تو سایت مدرسه چک کردیم ، دیدیم بله به همین راحتی مدرسه تعطیل شد . یادش بخیر مسکو که بودیم از اکتبر برف میومد ، اونم حسابی . ولی هیچوقت هیج جا تعطیل نمیشد .فقط اگه دما به 35- درجه میرسید .تعطیل میشد.فاطمه تابستون بود که دنیا اومد و تو زمستون مسکو 6 ماهه بود.دکترش میگفت هر روز باید ببریش بیرون مگر 19- درجه.طاها اولین بار بود که برف میدید و متوجه میشد.خیلی براش جالب بود .رفته بود پشت پنجره و با ذوق برفا رو نگا میکرد و به من میگفت نیا (نگاه کن).خلاصه بچه ها طاقت نیوردن و بعد صبحانه لباس پوشیدن و رفتن تو حیاط و مشغول برف بازی شدند و هر وقت خیلی یخ میزدند .میومدن تو و باز دوباره میرفتن بازی.و سه تایی یه آدم برفی کج و کوله هم درست کردند.طبق خبر گذاری فاطمه خانم دوشنبه هم تعطیل خواهد بود .اما خدا نکنه ، بعد از ظهرش فاطمه خیلی کلافه بود و میگفت هم سردمه هم گرممه ، هم گشنمه هم سیرم ، هم خوابم میاد هم خوابم نمیاد . نه خودش فهمید چشه نه من فهمیدم چشه .شما چی فهمیدین؟

[ جمعه 29 دی1391 ] [ 8:54 بعد از ظهر ] [ مادر ]
از دست این بلاگفا .معلوم نیست دوباره چش شده .نه قالب رو درست نشون میده .نه پستهارو.
[ سه شنبه 26 دی1391 ] [ 5:57 بعد از ظهر ] [ مادر ]
فاطمه جون ، چند روزه که همش میگی دلم نمیخواد برم مدرسه . اونم بخاطر درس ریاضی هست که خوشت نمیاد .درکت میکنم عزیزم چون متاسفانه منم مثل تو از ریاضی متنفر بودم و سر درس ریاضی همش اظطراب داشتم . بر عکس بابا که خیلی علاقه و استعداد داره تو این زمینه ، ای کاش به بابا میرفتی. با اینکه معلمت از ریاضیت راضی هست و جزء گروه سخت هستی بازم خودت خیلی از خودت راضی نیستی (بچه ها گروه بندی هستند و از گروه آسون تا سخت دارند). منم تا جاییکه میتونم کمکت میکنم. اما چون کتاب و درس ریاضی ندارید که بیاری خونه ببینم چیه تا کمکت کنم ، یکم کار رو سخت کرده.(اینجا بچه ها اصلا کتاب و دفتر ندارند و هر چی هست تو مدرسه انجام میدن. تو مدرسه هم کتاب ریاضی ندارن و از روی جزوه و کامپیوتر درس میخونند ). امیدوارم خدا کمک کنه تا برات آسون بشه.

 ضحی جونم ، یکشنبه تولد دوستت بروک بود .تو هم که عاشق تولدی ، دلم نیومد که نزارم بری .اتفاقا نزدیک خونه هم بود و هم ساعت 2 تا 4 بود ، موقعی که حوصله ات همیشه سر رفته و دنبال تنوعی .از چند روز قبلش ، همش میگفتی پس تولد کی هست ، چرا نرفتیم ،تموم شد تولد و منو نبردی . دیروزش رفته بودم خردید ولی چیزی پیدا نکردم و موند برای یکشنبه که برم خرید ، منم ساعت 11 تا شما سرگرم بودین سریع رفتم فروشگاه بزرگی که نزدیک خونه بود و یه ست نقاشی که یه وسیله داشت و عکس رو با نور مینداخت رو کاغذ و میشد از روش کپی کرد خریدم .وقتی برگشتم خونه تو و فاطمه شروع کردین به داد و هوار که ما هم میخوایم و چرا برای ما نخریدی.منم قول دادم یکی براتون بخرم.ضحی میگفت مامان شاید ازش خوشش نیاد اونوقت بهش میگم بده به خودم دوباره.ههههه .خلاصه تو و فاطمه آماده شدین و بردمتون تولد اتفاقا دوست فاطمه هم با خواهرش که همکلاس ضحی بود اومده بود.خیلی بهتون خوش گذشته بود.فرداش هم ضحی جون ، اولین کاری که کرده بودی این بود که رفتی از بروک پرسیدی از کادوش خوشش اومده بوده یا نه . که اونم گفته بود آره خیلی خوشم اومده، کادوی تو تنها کادویی بوده که خیلی دوسش داشتم از بقیه کادوهام خوشم نیومده .طفلک بچم ناامید شده بود هههه . ضحی جون بعضی شبا نصف شب پامیشی میای بغل من میخوابی و عادت داری پات رو میندازی رو کمرم و منو اذیت میکنی .دیشب ازت پرسیدم که چرا دوباره اومدی پیشم بخوابی مگه قول ندادی که دیگه نیای.توهم گفتی میخواستم چک کنم ببینم نرفته باشی پایین.منم گفتم خوب منو چک کردی بعدش میرفتی تو جات میخوابیدی.که باز تو گفتی نه میخواستم مواظب باشم که یوقت نری پایین .منم گفنم آهان از اون لحاظ ههههه.

 طاها جون .وقتی خوابت میاد دست منو میگیری ،میکشی بعد چشماتو میبندی ، یعنی منو ببر بخوابون.بعد هم دستت رو میندازی دور گردنم و سرم رو میچسبونی به سینت تا خوابت ببره .آخ که عاشق این کارتم. بعضی وقتها هم یه کار خطرناک میکنی و اون اینه که پوشکت رو میخوای باز کنی ، که البته همیشه سر موقع سر رسیدم و نزاشتم. اتفاقا تو خاطرات 2 سالگی ضحی تو همین وبلاگ نوشتم که دوبار با همین کار چه بلایی سرمون اورد بخاطر همین حواسم هست بهت.بعد هم اینکه عاشق لباسای ضحی هستی . تالباسشو عوض میکنه سریع میاری که اینو تنم کن. آبجی ها که صبح میرن مدرسه اولین کاری که میکنی اینه که بری سر وسایلشون و همه چیز رو بهم بریزی ، منم تا آبجیها نیومدن باید همه چیز رو بزارم سر جاش تا از یک جنجال بزرگ جلوگیری کنم. شکر خدا غذا خوردنت بهتر شده و خودت قشنگ غذات رو میخوری .از پس فردا دوباره کلاسام شروع میشه و تو باید بری مهد امیدوارم که این وقفه از یادت نبرده باشه مهد رو .وگرنه روز از نو روزی از نو .

[ سه شنبه 26 دی1391 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ مادر ]
دوباره بیحوصلگی اومده سراغم و هر کاری میکنم ولم نمیکنه .خستم کرده ، دوست دارم تند تند آپ کنم ولی نمیشه.حالا تا حوصله ام سرجاشه شروع کنم بنویسم. بچه های گلم 17 روز تعطیلات کریسمس و سال نو به پایان رسید و فاطمه و ضحی جونی رفتین مدرسه امیدوارم ترم جدید رو با موفقیت به پایان برسونید. قبل از شروع تعطیلات کنسرت داشتین تو مدرسه ، برای ضحی جون یک روز بود و فرداش هم فاطمه جون کنسرت داشت.سرودهای خیلی زیبایی هم خوندید که ظبطش کردم اگه میشد اینجا میزاشتم .فاطمه جون هم با چند تا از دوستاش با فلوت چند تا موزیک اجرا کردند.که خیلی قشنگ بود.تو تعطیلات هم یکشب رفتیم وینتر وانتر لند (شهر بازی زمستونی)دیگه آخراش که همه بازیا رو سوار شدید یکدفعه تگرگ و باد و برف شروع شد و مجبور شدیم برگردیم خونه.چند باری هم رفتیم خرید،که خیلی دوست دارید. طاها جون هم کارهای جدید یاد گرفته ،یه کاغذ میگیره دستش  بعد شروع میکنه به خوندن و به ما میگه شما سینه بزنید .وقتی هم میخواد خرابکاری کنه تا نگاش میکنیم تی وی رو نشون میده که اونو ببینید منو نبینید ، ماهم مثلا تی وی میبینیم و طاها زیر زیرکی ما رو میپاد تا نبینیمش داره چکار میکنه.دامنه لغاتش پیشرفتی نکرده  فقط تا زگیا میگه یایی (یا علی)
[ چهارشنبه 20 دی1391 ] [ 7:36 بعد از ظهر ] [ مادر ]
امسال محرم نشد بریم مراسم.ایرانیها مراسم نداشتند ،مراسمی که برگزار میشد به زبان عربی بود.البته دلیل اصلی نرفتن این بود که بابا مسافرت بود و من نمیتونستم با شما سه تا تنها برم .برام سخت بود. خدا رو شکر شبکه های الزهرا و امام حسین (ع) و ولایت برنامه های خوبی داشتند و  اگه خدا قبول منم بینصیب نموندم.مخصوصا روز عاشورا که مستقیم بین الحرمین رو نشون میداد .غوغا بود ،چه شوری چه عشقی واین وعده خدا بوده که این داغ همیشه تازه بمونه.البته خیلی دلم میخواست شما رو ببرم تو این مجالس که حتی نفس کشیدن تو این مراسمها هم تاثیر داره.خدا خودش کمک کنه تا بتونیم اون شور و عشق رو به شما منتقل کنیم هر چند که خیلی تو این شرایط سخته ولی یه فکرای اساسی داریم براتون که خدا کمک کنه بتونیم موفق بشیم.

فاطمه جون،هفته پیش که جلسه اولیا و مربیان بود.معلمت خیلی ازت تعریف کرد و راضی بود.خدا رو شکر که خودت از پس کارات برمیای .هفته پیش هم مسابقه نتبال داشتید با یه مدرسه دیگه که 13-0 باختید علتش هم به قول خودت این بود که اونا خیلی قدشون بلند بوده . این روزها هم که نزدیک کریسمسه در حال تمرین شعر هستید و قراره کنسرت هم اجرا کنید که شما هم فلوت میزنی.
 
         


ضحی جونم ، هر روز که از خواب بیدار میشی میای میپرسی که میشه برای کریسمس برام اینووو اونووو بگیری. هر روز بیشتر از ده دفعه اینو تکرار میکنی .برای مراسم کریسمس هم نقش فرشته رو داری که پوستم کنده شد تا برات لباس فرشته درست کردم.

       
     


طاها جونم ، بلاخره اون زبون شیرینت راه افتاد و سعی میکنی حرف بزنی.ضحی رو آژی صدا میکنی یعنی آبجی.چند نمونه دیگه هم اینه:
 پتو .... بدّو ، آتیش .... آجیش ، بده .....بّدی ، موبایل ..... بوبال .خیلی چیزای دیگه هم میگی که الان یادم نیست.
خیلی هم مهربون وبا حفظ سمت شیطونی .
[ پنجشنبه 9 آذر1391 ] [ 7:53 بعد از ظهر ] [ مادر ]
     

ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین

ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام

آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین

اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام

[ پنجشنبه 2 آذر1391 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ مادر ]

" دستان غریب "

 

دستی از نور به بالا رفته است

و اندر آن باده می و خم به تمنا رفته است

*****

آن زمان برکه خم وادی پر محنت داشت

ناگهان دید به اندازه تاریخ زمین وسعت داشت

*****

اشتران از کمر خویش جهاز افکندند

انسیان سمت خدا لب به ثنا واکردند

*****

غنچه ها خنده احساس به لب واکردند

روبهان در دل خم تخم نفاق افکندند

*****

دستهایی که غریبانه به بالا رفتند

و چه نامرد کسانی که به حاشا رفتند

*****

دستهای ولی الله به خم بالا بود

بحث کوبیدن دیوار و در و زهرا بود

*****

دستان خدا به دست حیدر واشد

از حیله دجال سقیفه هم پیدا شد

*****

دستان علی به دست احمد دیدند

در کرب و بلا سر از حسین ببریدند

*****

ای شیعه امام ما هنوز هم تنها هست

بی مونس و بی یاور و سر در چاهست

*****

خوشبختی این قافله بی امیر هیهات است

هر روز شود چو بی غدیر شامات است

سراینده : محمدرضا عبدی


[ جمعه 12 آبان1391 ] [ 6:55 بعد از ظهر ] [ مادر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام من یک مادر هستم .این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات غنچه های قشنگ زندگیم سیده فاطمه ، سیده ضحی و سید طاها رو اینجا بنویسم تادر آینده از خواندن آن لذت ببرند و خاطرات شیرین کودکیشان زنده بماند.
فاطمه ، ۸ تیر ۸۱ در مسکو . ضحی ، ۸ تیر ۸۶ و طاها ۲۹ شهریور ۸۹ در انگلیس دنیا آمدند.
موضوعات وب
امکانات وب