تبليغاتX
یک مادر
آلبوم عکس
دوستای گلم این پست ثابت هست که فقط عکس میزارم. 

رمز دار

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت7:30 بعد از ظهرتوسط مادر |
سال نو رو به خانواده عزیزم و همه دوستای گلم تبریک میگم.انشالله که سال خوب و پر برکتی داشته باشید.

با اینکه امسال هم مثل هر سال از خانواده عزیزم دور بودم اما سال رو با هم تحویل کردیم که خیلی از این بابت خوشحالم .اینو به فال نیک میگیرم امیدوارم که امسال سالی باشه که بتونم عزیزانم رو از نزدیک ببینم.انشالله

          

          سال نو مبارک

 

خوش آمد بهار

گل از شاخه تابید خورشید وار

چو آغوش نوروز پیروز بخت

گشوده رخ و بازوان درخت

گل افشانی ارغوان

نوید امید است در باغ جهان

که هرگز نماند به جای

زمستان اهریمنی

بهاران فرا میرسد پرسیدنی

سراسر همه مژده ی ایمنی

در این صبح فرخنده ی تابناک

که از زندگی دم زند جان خاک

بیا با دل و جان پاک

همه لحظه ها را به شادی سپار

نوایی هم آهنگ یاران برآر

خوش آمد بهار

+نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت6:51 بعد از ظهرتوسط مادر |
این آخرین مطلب سال 90 هست.خدا رو شکر که امسال هم به سلامت پشت سر گذاشتیم هر چند سال خوبی برامون نبود اما همین سلامتی عزیزان جبران همه چیز رو میکنه.

متاسفانه خبر فوت مادر عزیز مامان امیر رضا دوست خوبم رو شنیدم که واقعا ناراحت شدم .از همه عزیزانی که به این وب سر میزنن خواهش میکنم برای شادی روح آن مرحومه صلوات بفرستید.

         

یکشنبه mothering sunday بود البته با روز مادر فرق میکنه راستش نمیدونم فرقش چیه .ما تصمیم داشتیم بریم پلانتازیا که به همین مناسبت مادر ها مجانی بودند.جای قشنگی بود ، جنگلهای آفریقا رو معادل سازی کرده بودند.یک قسمتش جک و جونور بود.یک قسمتش فضای باز بود که پرنده ها پرواز میکردند .یک قسمتش هم باغ بود که کلی درخت و گل آفریقایی گذاشته بودند و فضا و آب و هوای آفریقا رو ساخته بودند.فاطمه که خیلی خوشش اومده بود اما ضحی چون سرما خورده بود اولش حال نداشت و مدام غر میزد.اما کم کم سر حال شد و شروع به بازی کرد بعد هم تو فروشگاهها یه چرخی زدیم و اومدیم خونه اما متاسفانه شبش طاها و ضحی بد جور تب کردند،تا صبح تب داشتند .صبحش هم قرار بود برای ادامه رنگ کاری خونه بیان.ضحی دوشنبه مدرسه نرفت بعد از ظهرش با معلم بچه ها جلسه داشتیم که جلسه فاطمه کنسل شد و فقط برای ضحی رفتم.طاها و ضحی موندند پیش بابا و من با فاطمه رفتیم .وقت من ساعت 5/30بود .اما نمیدونم چرا اونقدر طول کشید و یک ساعت بعد نوبت من شد تا با معلم ضحی حرف بزنم قرار بود هر والدین فقط 5 دقیقه جلسه داشته باشه که همین بی نظمی باعث شد یک ساعت معطل باشم.خیلی دلم برای بچه ها شور میزد آخه هر دوشون تب داشتند که من اومدم و حتما باید پاشویه میشدند تا تبشون بالا نره ،بابا هم خودش مریض بود و میدونستم نمیتونه خوب مراقب بچه ها باشه .معلم ضحی در کل ازش راضی بود میگفت صبح که ضحی میاد اول اخماش تو همه میپرسم ضحی چی شده ؟ اونم میگه دلم برای مامانم تنگ شده ،اما دوقیقه بعد میبینم داره میخنده و بازی میکنه.وقتی کارم تموم شد با فاطمه بدو بدو اومدم خونه که دیدم طاها از شدت گریه به نفس نفس افتاده که بابا گفت تا رفتی اینم شروع کرد به گریه تا حالا ،اصلا هم ساکت نمیشد.فردا هم که عیده فاطمه داره میره اردو.ضحی هم که هنوز خوب نشده و نمیره مدرسه.منم باید به بچه ها برسم که بد جور سرما خوردند.

+نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت12:3 بعد از ظهرتوسط مادر |
فاطمه جونم جمعه تولد دوستت بود ، وکادو هم به سفارش دوستت عروسک باربی دادی.تو این ترم در مورد اعضای بدن تحقیق دارین که گروه شما در مورد قلبه ، که تو عزیز دلم همون روز اول کلی مطلب جمع کردی و عکس کشیدی بعد هم میگفتی چون من دوست دارم دکتر بشم خیلی باید خوب یاد بگیرم.انشالله

 

ضحی جونم روزای تعطیل که من دوست دارم بیشتر بخوابم شما صبح زود پا میشی بعد هم اونقدر صدا میکنی که طاها بیدار شه اونوقت به طاها میگی تو هاپو شو ،اونوقت خودت کیف منو میندازی رو دوشت و بچم هم دنبالت میکشی اگر هم حرفت رو گوش نکنه دعواش میکنی و طاها طفلک کلی اشک میریزه.تو این ترم یکروزش رو اردو رفتین یک پارک ساحلی.از مدرسه هم که برمیگردی غذا اصلا نمیخوری بعد هم مرتب میای میگی من گشنمه منم میگم چون غذا نمیخوری گشنته دیگه که کلا این مکالمه زیاد تو خونه ما تکرار میشه.دیشب هم اومدی گفتی مامان من گشنمه ،من پرسیدم میدونی چرا گشتنه؟ تو هم گفتی آله میدونم چون غذا درست نمیکنی ، میگو درست نمیکنی.حالا هر کی ندونه فکر میکنه من به این بچه گشنگی میدم.


طاها جونی،امروز من و شما رفتیم مدرسه دنبال آبجیها شما گل پسر هم پا به پای من اومدی و برگشتی .موقع برگشتن هم رفتیم پارک روبروی مدرسه .شما هم سوار تاب شدی و آخر سر هم به زور از تاب کندمت.تو خیابون دست خواهرات رو گرفته بودی و ذوق میکردی و تاتی تاتی میکردی.


+نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت5:55 بعد از ظهرتوسط مادر |
فاطمه جونم،خانومی شدی واسه خودت،چون کم کم داری به این فکر میکنی که وقتی بزرگ شدی بهتره چکاره بشی.گویا تو مدرسه هم با دوستات در این مورد حرف میزنید.چون یکروز که از مدرسه برگشتی ازم پرسیدی:مامان آرایشگری زیاد پول در میاره یا دندانپزشکی ؟  و بنده بعد از اینکه از شوک این سوال دراومدم پرسیدم چطور مگه؟بعد تو گفتی دوستم یه من گفت میخوام آرایشگر بشم ،منم گفتم من دندانپزشکی دوست دارم ،بعد دوستم به من گفت که آخه آرایشگرا بیشتر پول درمیارن تا دندانپزشکا بعد هم گفتی مامان چرا همه دوستام ،دوست دارن بازیگر و آرایشگر یا فشن دیزاینر بشن ،فقط من دوست دارم دکتر بشم؟منم گفتم خوب هرکسی هر شغلی که دوست داره میتونه انتخاب کنه.ولی جالب این بود که بیشتر خانواده های ایرانی دوست دارند بچه هاشون دکتر یا مهندس بشن حتی خود بچه ها هم این شغلها رو دوست دارند ولی اینجا اکثر بچه ها و هم خانواده ها اصلا این شغلها رو دوست ندارند  و فقط به درآمد فکر میکنند.البته من خودم به عنوان یک مادر تا حالا به این فکر نکرده بودم دلم میخواد بچه هام در آینده چکاره بشن این برام مهم نیست ولی همیشه دعا میکنم که تو کارها و درسهاشون موفق باشند و به همون چیزی برسند که آرزوشو داشتند و فرد مفیدی برای جامعشون باشند و انشالله باقیات الصالحات برای من و پدرشون باشند.برام جالبه که فاطمه به این شغل علاقه نشون داده ،من تا حالا در این مورد حرفی نزده بودم.همیشه فکر میکردم ممکنه فاطمه در آینده هنرمند بشه مثل نقاش یا عکاس چون روحیه اش بیشتر جور در میاد.تا ببینیم خدا چی میخواد.

فاطمه جونم ،ازم پرسیدی من و ضحی به هم شبیه هستیم منم گفتم تا حدودی آره بلاخره خواهرید و شبیه به هم.بعد گفتی دوستام هم میگن شما به هم شبیه هستید.بعد من پرسیدم من و خاله ها چی به هم شبیه هستیم ؟ که گفتی  نه اصلا به هم شبیه نیستید (اینو راست میگی)بعد خیلی جدی ادامه دادی که فقط انگشت کوچیکه پات شبیه انگشت کوچیکه پای خاله نفیسه است،البته قابله تامله که چطور به این نتیجه رسیدی.در آخر چند تا از جملات قصار فاطمه جونو مینویسم.

ماشین پاشنه بلند(منظورش شاسی بلنده)اونوقت بر عکس به کفش پاشنه بلند میگی کفش شاسی بلند .یکبار هم گفتی مامان اگه شلوارم تا آخر سال زنده نموند میشه یکی دیگه برام بخری.

                     

ضحی جونم،بلاخره تونستی حرف خ رو تلفظ کنی.روز پنجشنبه بچه ها باید لباس کارکترهای کارتونی تنشون میکردند و میرفتن مدرسه منم بالاخره بعد از گشتن چند تا فروشگاه لباس پپاپیگ برای فاطمه و مینی موس برای ضحی پیدا کردم که خوششون اومده بود.عکس ضحی رو بعد تو قسمت عکسها میزارم.یکروز که از مدرسه اومدی انگشتت رو نشون دادی که اوف شده پرسیدم :چی شده دستت؟که گفتی:صبح از خواب بیدار شدم بعد صبحونه خوردم ،رفتم مدرسه ،بعد یازی کردیم،یعد لانچ تایم شد غذا خوردم ،بعد رفتم رینگو رینگو رزی(عمو زنجیر باف خودمون)بازی کردم که افتادم دستم اوف شد.آخ قلبون اون دستت .امشب هم اومدی میگی:مامان چرا طاها ابروهاش کوچیکه ،چشماش گنده است،دهنش کوچیکه ،دماغش کوچیکه چراااااااااا؟

                         

طاها جونم،تو خونه بنایی داریم بنده خدا آقایی که اومده بود اتاق رو کاغذ دیواری کنه تا رفت شما یه تکه بزرگ رو از دیوار کندی و آبروی ما رو بردی،فرداش دوباره اون قسمت رو چسبوند.تو خونه همش دنبال نخ دندون میگردی تا دندوناتو نخ بکشی.حسابی هم شیرین کاری میکنی و دل ما رو میبری.حیف که آقاجون اینا نیستند ببینند.دلمون به همون وب کم خوشه که واقعا غنیمته.پات رو میزاری رو دستگیره کشوی آشپزخونه و میخوای بری بالا،در یخچال هم که باز میشه میخوای ازش بری بالا.کنترل تلویزیون هم دستت میگیری و شبکه ها رو عوض میکنی. در ضمن جا داره در اینجا از جناب آقای مهندس سید طاها موسوی بخاطر حل مشکل لپ تاپم تشکری ویژه به عمل آورم.جریان از این قراره که یک آلبوم از تصاویر زیبا تو خود لپ تاپ بود و من میخواستم یکی از اون عکسها رو بزارم بک گراند،اما هر چی میگشتم آلبوم رو پیدا نمیکردم و خلاصه بیخیالش شدم،تا اینکه یکبار که من مشغول نماز بودم طاها طبق معمول چشم منو دور دید و اومد سر وقت لپ تاپ و چند تا مشت کوبید روش و دکمه ها رو فشار میداد،منم نمازم تموم شد و با عصبانیت اومدم تا بگیرمش که دیدم بک گراند،عوض شده و دقیقا همون عکسی که من میخوام روشه و جالبتر اینکه تمام تصاویر آلبوم هر 5 دقیقه بطور اتوماتیک رو بک گراند عوض میشه.راستش اصلا نمیدونستم که میشه اینکار رو کرد و تصاویر خودش عوض شه. خلاصه دوستان عزیز اگه کسی مشکل کامپوتری داره پسمل من در خدمته. 


+نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت10:57 قبل از ظهرتوسط مادر |

به پیشنهاد فاطمه ،از اسباب بازیهای جدید بچه ها عکس میزارم اینجا.منم دیدم بچم راست میگه چون فکر نکم این اسباب بازیها بخوان زیاد عمر کنند. حداقل یک یادگاری ازشون اینجا بمونه.



                   

                           میکاپ فاطمه(عشق داشتن این چیزارو داره)

                   

                    

                                               اینم داخلش

                                     

                     

                                       مجموعه وسایل فاطمه

                     

                                        خونه عروسکی ضحی

                     

                     

                                                    اینم داخلش 

                     

                                    مجموعه وسایل ضحی(اونم اسب ضحی است)

                      

                                             اینم لگو و قطار طاها


و در آخر باید اضافه کنم که بچه ها اصلا با اینها بازی نمیکنند، فقط میگن اینو بخر ،اونو بخر .وقتی هم که خریدیم فقط هفته اول واسشون جذابه بعد دیگه نگاهشونم نمیکنند.


 

+نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت10:6 بعد از ظهرتوسط مادر |
فاطمه جون ،قربونت برم دختر زرنگم چند بار که از مدرسه برگشتی گفتی معلممون گفته فاطمه باهوش کلاسه چند بار هم که معلم سوال پرسیده فقط تو جوابش رو بلد بودی،روز جمعه هم تولد یکی از دوستات دعوت شده بودی ،راستش از اینکه اینقدر زود تو دل بچه ها جا پیدا کردی که برای تولد ،دعوت میشی.خیلی خوشحال شدم. فقط چند تا از دخترهای کلاس دعوت شده بودند ،در واقع لیزر پارتی بود و با تفنگهای لیزری با هم بازی میکردین.راستش کلا از تولد رفتنتون خیلی خوشم نمیاد ،بهت گفتم خواهشا از این به بعد دعوت قبول نکن که شما سریع گفتی : مامان دوست صمیمیم ماه دیگه تولد دعوتم کرده ، برای تولدش قراره بریم اسب سواری.

                               

ضحی شیرین زبونم،هر وقت کارتون نگاه میکنی حوس یک چیز میکنی  و میای میگی مامان اینو برام میخری؟.حالا چند روز پیش برنامه کودک باغ وحش نشون میداد که رسید به کانگورو ، اونموقع بود که شما اومدی گفتی :مامان کانگولو میحلی بلام (ضحی بجای ر  ، ل میگه) بعد همینجوری که میپریدی گفتی: که انجوری اینجوری کنه بعد من بگیرمش بغلش کنم.امروز هم وقت دندان پزشکی داشتین که به قول ضحی دندون ببشکی و بعد رفتین مدرسه.تو راه که داشتم برمیگشتیم تو فکر بودی که یکدفعه گفتی مامان من به دوستم میگم نه سالمه خوب !تو هم بگو نه سالمه ، باشه.منم باخنده گفتم آخه نمیشه که قربونت برم که تو گفتی باشه میگم چهار سالمه.

                             

طاها جونم تا چشم منو دور میبینی در کمد رو باز میکنی هر چی لباس توشه میرزی بیرون و میری توش و درو میبندی .موبایل بابا هم که از هر جایی امکان پیدا شدنش هست از تو کشوی آشپزخانه گرفته تا تو ی جعبه اسباب بازیها. لگو هات هم میندازی پشت مبل کلا از این کار خوشت میاد.بعد هم در کابینت رو باز میکنی و هر چی توشه میرزی بیرون.تلفن هم برمیداری بعد شماره میگیری و شروع میکنی حرف زدن.شونه هم که میبینی میخوای موهاتو شونه کنی که شونه تو فر موهات گیر میکنه و من باید کمکت کنم.

                                                       


+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت9:35 بعد از ظهرتوسط مادر |
بچه های گلم ،این هفته تعطیلات میان ترم مدرسه ها است وشما خونه اید.پریشب نصف شب ضحی منو از خواب بلند کرده که مامان امروز تولدم باشه خوب ،منم تو اوج خواب واسه اینکه گیر ندی گفتم باشه ، بعد تو گفتی اگه تولدم باشه من  five میشما ، بعد من گفتم باید چکار کنیم ، تو هم گفتی باید کیک درست کنی ،شمع بزاری و دو چرخه برام بخری.که تازه دوزاری بنده افتاد که در واقع خانم دوچرخه حوس کرده نصف شبی.از الان هر دوشون گیر دادن که واسه تولدمون دوچرخه میخوایم.پارسال واسه تولد ضحی اسکوتر خریدیم و واسه فاطمه یه جعبه میکاپ و ست ساعت و گردن بند و کیف پول.اینا همش زیر سر فاطمه ست که با برنامه ریزی بلند مدت به اهدافش میرسه ، هر چیزی که میخواد اونقدر اصرار و تکرار میکنه که خلاصه مارو از رو میبره ،با این سماجتش بلا خره صاجب  یک دی اس هم شد که فعلا داره بالای کمدش خاک میخوره. دیروز تمام روز تو اتاقتتون بودین و داشتین کاردستی درست میکردین .امروز هم برای اینکه خیلی حوصله تون سر نره  با بابا رفتید کارخانه شکلات سازی.چون بچه زیر سه سال ممنوع بود ورودش منو طاها موندیم خونه و شماها رفتین.وقتی بابا زنگ زده بود تا بلیط بگیره آقاهه گفته بود قبل از اومدن چیزی نخورید چون اینجا کلی شکلات باید بخورید.قرار بود ساعت 2 برید .موقع نهار فاطمه گفت من چیزی نمیخورم ،میخوام اونجا شکلات بخورم.هر چی هم بهش گفتم حالا یکم غذا بخور گوش نداد.خلاصه ساعت 1/40رفتین و ساعت 4 برگشتین،دستاتون هم پر از شکلات بود.یک شکلات قرمز قلب مانند هم به مناسبت ولنتاین واسه من آورده بودین.خیلی از کارخونه خوشتون اومده بود،اونجا یک پیشبند زرد و یک کلاه قرمز باید می پوشیدید،ضحی جونی تا اومد تو بهم گفت مامان من به آگاهه(آقاهه) کمک کردم شکلات بریزه ،آقاهه بهم گفت  i need your help بعد فاطمه توضیح داد که از بین بازدیدکننده ها آقاهه به ضحی گفت بیا و تو ظرف شکلات بریز و بعد همه واسش دست زدن.

           

طاها جونم ،مهربونم تازگی یاد گرفتی میای دستتو میندازی دور گردنم و سرتو میچسبونی به سرم بعد هی نگاهم میکنی باز سرتو میچسبونی به سرم. کارهای جدید دیگتم اینه که وقتی عصبانی میشی میای ازمون نیشگون میگیری که انصافا خیلی درد داره.در یخچال هم باز میکنی  و ازش آویزون میشی.وقتی میگیم طاها بوس بده صورت مثل گلت رو میاری جلو تا بوست کنیم.لباستو بلدی در بیاری.وقتی جورابتو میبینی به پاهات اشاره میکنی که یعنی پام کن.وقتی دستاتو میشورم سریع میشینی و پاهاتو مسح میکشی.بابا و ماما هم میتونی بگی ،یکبار نصفه شب دیدم از خواب بیدار شدی و هی میگی ماما ماما این اولین باری بود که تونستی بگی.عاشق خودکار و مدادی و شونه ای.به پریز برق هم خیلی علاقه داری همش دوست داری سیم برق رو بزنی به پریز  و دربیاری.خدا رو شکر پریزهای اینجا خیلی امن ساخته شده وگر نه واویلا بود.از پله بالا و پایین رفتن هم خیلی دوست داری.


+نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت7:6 بعد از ظهرتوسط مادر |
    میلاد پیامبر اکرم (ص)و امام جعفر صادق(ع)بر مسلمین مبارک باد

         

      sms payambar اس ام اس ولادت حضرت محمد (ص) , میلاد رسول اکرم 

+نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت6:36 بعد از ظهرتوسط مادر |
فاطمه عزیزم،این روزها بیشتر یا سرگرم کامپیوتری یا کتاب میخونی.اینجا عضو کتابخونه شدی و مرتب کتاب میگری و میخونی.کتابخونه روبروی مدرستون هست که شکر خدا اینجا مدرسه پیاده میرید و میاد که 5 دقیقه راهه .شنبه وقت آتلیه داشتید و کلی عکسای قشنگ گرفتید که دو هفته دیگه آماده میشه.یک عروسک خوشگل hello kittyهم خریدی ،فعلا عاشق kittyشدی و هر چی ازش میبینی میخوای.مسواک و خمیر دندان و بلوز  و شلوارش هم قبلا برات خریدم.فکر کنم هر چی میخرم برات رو باید عکس بگیرم بزارم اینجا تا بعدا نیای بگی واسم هیچی نمیخرید.شب وقتی میخواستی نماز بخونی گفتی:مامان معلممون در مورد اسلام برامون گفت.منم با تعجب پرسیدم چی گفت :تو هم گفتی اینکه پیامبرشون حضرت محمد (ص)است(جالبه که معلمشون (صلوات خدا بر او باد)هم بکار برده)واینکه مسلمونا نماز میخونند و قبلش وضو میگیرند.مکه رو خونه خدا میدونند.اینکه پیامبر در بچگی پدر و مادرش رو از دست داده و پدربزرگش اونو بزرگ کرده و عموش ابوطالب بوده.و یه وقتی که تنها در غار بوده یک فرشته میاد و بهش میگه بخوان ولی پیامبر سواد نداشته .اما تونست بخونه .واقعا برای من جالب بود.البته گفتی در مورد اسلام هنوز ادامه داره و تموم نشده.پرسیدم معلمتون نگفت مسلمونا خوبن یا بد که تو گفتی نه هنوز چیزی نگفته.

با اینکه داستان پیامبر رو قبلا برات گفته بودم.ولی اونی که معلمتون برات گفته بود رو خوب یاد گرفتی.واقعا تو این محیط رسالت سنگینی رو دوش پدر و مادرهایی مثل ما که معتقد هستیم هست.تو ایران همه این چیزها تو مدرسه به بچه ها آموزش داده میشه اما اینجا همه مسولیت رو دوش خانوادست.متاسفانه همیشه محیط مخصوصا مدرسه خیلی قویتر عمل میکنه.خدا خودش تو این راه کمکمون کنه.

                      

ضحی جونم هفته پیش دانش آموز هفته شدی و یک کارت گرفتی .کماکان غذا نمیخوری.هر روز که میای خونه فاطمه میگه معلم ضحی گفت به مامانت بگو امروز ضحی غذا نخورد.بعضی وقتها واقعا بهانه گیر میشی و بیخودی گریه میکنی.شنبه که رفته بودیم برای عکس،آتلیه تو فروشگاه mother careبودبعد از گرفتن عکسا قرار شد ما یک دوری تو فروشگاه بزنیم تا عکسها رو آماده کنه و بعد ما بریم از بینشون انتخاب کنیم و این بود یک فرصت طلایی برای هر سه تاتون تا جیبمون رو خالی کنید .خلاصه هر کدومتون یه طرف دوید و بعد هم عروسک به دست اصرار که من اینو میخوام.شما هم تا جایی که دستت جا داشت عروسک و بادکنک و کیف و مداد رنگی برداشته بودی.بجز مداد رنگی بقیه رو برات خریدیم.همین هفته پیش بود که یک کیف بزرگ وسایل نقاشی  شامل همه چیز  براتون خریده بودیما ولی بازم مداد رنگی میخواستی .خلاصه هیچکدوم از اون چیزایی رو که خریده بودیم به چشمتت نیومد که نیومد و فقط گیر داده بودی به مداد رنگیه و گریه گریه تا تو ماشین خوابت برد.وقتی هم که بیدار شدی یه شکلات خوردی و اصلا سراغی از وسایلت نگرفتی.منم که دیدم اینطوریه همه رو قایم کردم که برم پس بدم.

    

                       

طاها جونم،امروز خدا خیلی رحم کرد (اینجا خونمون اتاق خوابهاش طبقه بالاست و یک راپله داریم که بالا و پایینش گیت گذاشتیم)شما دنبال بابا از پله رفتی بالا منم پایین پله موندم تا بری بالا ،ولی وقتی رسیدی بالا یکدفعه خودت رو با کله انداختی پایین و من سریع پریدم بالا و تو پله سوم گرفتمت.نمیدونم چرا این کارو کردی چون معمولا خودت میتونی بیای پایین.فکر کنم چون منو پایین دیدی خواستی مثل همیشه بپری بغلم.بخیر گذشت .فقط دماغت یکم قرمز شده بود ،که انگشتت رو گذاشتی رو بینیت و گفتی اییییییییییی .یعنی اوف شدی.چند قبل پیش میتونستی از زیر گیت بالا رد شی و بری پایین ولی حالا دیگه نمیتونی رد شی.هر وقت مهر میبینی اول میخوریش بعد هم میزاری و نماز میخونی امروز هم روسری منو سرت گذاشته بودی و واسه خودت نماز میخوندی.خدا قبول کنه نمازتو عسلی.


+نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت7:45 بعد از ظهرتوسط مادر |
فاطمه جونم بعد از اومدن به شهر جدید خیلی دلت برای دوستای مدرسه قبلیت تنگ شده بود.یکروز زنگ زدی به النور که الا صداش میکنی و تقریبا یک ساعت داشتین حرف میزدین و دعوتش کردی که بیان خونمون .اونا هم زحمت کشیدن و شنبه با باباش اومدن خونمون البته قرار بود برین بیرون و شهر رو بگردین.بابای الا قبلا تو این شهر بوده و همه جاش رو خوب میشناخت .ساعت 12 رفتین و ساعت 4 برگشتین و یکم تو خونه بازی کردین و بعد هم رفتن.الا به همه گفته بود که داره میاد پیشت.بچه ها هم همه سلام رسونده بودند.آمبر هم برات نامه نوشته بود و یه نقاشی واست کشیده بود. راستش نامش اشکم رو در آورد.خیلی با احساس نوشته بود از اونجاییکه احتمال میدم نامه بلاخره گم و گور بشه یکم از متنشو مینویسم.نوشته بود فاطمه عزیز خیای دلم برات تنگ شده فکر نکن با رفتنت تو رو از یاد میبریم نه .همیشه به تو فکر میکنیم.بعد هم از معلم جدید نوشته بود آخه معلمتون آقای بانت هم با رفتن تو از اون مدرسه رفته بود و یک معلم جدید اومده بود جاش که به گفته آمبر بد اخلاقه.یکی دیگه از دوستات هم که مامانش دو دوره قهرمان شنای المپیک بود هم از اون مدرسه رفته بود.البته به احتمال زیاد دوباره بخوایم جامون رو عوض کنیم.هر وقت جای جدید رفتیم میخوام همه دوستای قدیمت رو دعوت کنم.


  

ضحی جونم،از مدرسه جدید شکر خدا خوشت اومده و همیشه با خنده میری و برمیگردی.حروف الفبا رو هم کامل یاد گرفتی و کلمات 3 حرفی رو میتونی بخونی.ولی هنوز هم خیلی خیلی خیلی بد غذایی و تقریبا هیچی نمیخوری.ولی هله هوله رو خوب میخوری.وای به روزی که شکلاتی چیزی تو خونه باشه راه به راه میای میگی میشه بدی آخه عاشقشم،دلم آب میشه براش،اونوقت منم دلم نمیاد بهت ندم که.خوب رگ خواب من دستته بلا.


طاها نگو بلا بگو طلا بگو.قربونت برم من تو این محرم و صفر تا صدای نوحه ، قرآن ،خلاصه عربی میشنیدی با اون دستای کوچولوت شروع میکردی سینه زدن.عاشق خواهراتی وقتی هر کدومشون گریه میکنند.میری بغلشون میکنی و سرشو میزاری رو شونت که گریه نکنن.عاشق نوشابه ای جرات نداریم جلوت نوشابه بخوریم،سریع میای جلو بعد به نوشابه اشاره میکنی و بعد به خودت یعنی اینو بده به من ،اونوقت یه قلپ میخوری بعد خم میشی زیر لیوانو میبینی که بازم داره یا نه.این خونه جدید پله داره اتاق خواباش طبقه دومه بخاطر همین ما بالا و پایین پله ها گیت گذاشتیم اما شما مثل موش از زیر گیت بالا میتونی رد شی و بری پایین و ما باید شش دنگ حواسمون به شما باشه که نیفتی.موندم اینو دیگه از کجا یاد گرفتی وروجک.


     

+نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت11:5 بعد از ظهرتوسط مادر |
سلام سلام سلام

وای که چقدر دلم واسه وبم تنگ شده بود.واسه نوشتن خاطرات بچه هام و واسه همه دوستای گلم که به یادمون بودند.ممنون از همه

شکر خدا همه خوبیم .تو این مدت که نبودم خیلی گرفتار بودم و حوصله و وقت نوشتن نداشتم .ضمن اینکه آقا طاها همه دکمه های کیبرد لپ تاپم رو کنده بود و امکان نوشتن برام نبود.خلاصه انداختمون تو خرج و من صاحب یک لپ تاپ خوشگل شدم که بچه ها حق دست زدن بهش رو ندارن.ولی حیف شد بخاطر این وقفه طولانی البته تا جایی که یادم باشه جاهای خالی رو پر میکنم.

یک ماهی میشه که ما به یک شهر دیگه نقل مکان کردیم که تا شهر قبلیمون یک ساعت راهه.اسباب کشی دست تنها با سه تا بچه واقعا سخت بود ولی شکر خدا از شرایط جدید راضی هستیم .هم من وهم بچه ها.فقط من این وسط نگران فاطمه و ضحی بود که تو مدرسه جدید احساس راحتی کنند.که الحمدالله از همون روز اول هر دوشون از مدرسشون خوششون اومده بود.البته فاطمه قبلش کلی گریه کرد که میخواد از دوستاش جدا شه ،حق داشت بچه خیلی تو مدرسه قبلیش تو دل دوستاش جا کرده بود.بعد هم رفتن ما خیلی یکدفعه شد و طفلک نتونست درست و حسابی از دوستاش خدا حافضی کنه.تو مدرسه جدید بعد از 8 روز تعطیلات کریسمس شروع شد و 20 روز تعطیل بودین.الان دو هفته است که ترم جدید شروع شده.


+نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت10:37 بعد از ظهرتوسط مادر |
     طاهای عزیزم تولدت مبارک

خدا رو شکر میکنم از داشتنت پسر گلم .یکسال چقدر زود گذشت و شما یکساله شدی.دیگه میتونی بیاستی و راه بری.برای تولدت خاله سارا اینا و خاله عفت اینا رو دعوت کردیم.البته نگفتم که تولده تا تو زحمت نیوقتن بعد از شام هم کیک اوردیم و جشن گرفتیم شب خوبی بود .رو کیک برات شمع گذاشتم و گفتم فوتش کن که یکدفعه با دستت شعله شمع رو گرفتی و خاموشش کردی.البته خدا رو شکر نسوختی. نشد عکس بگیرم ولی کلی فیلم از شیطونیات گرفتم هر چی میوه تو ظرف بود رو برمیداشتی یه گاز میزدی بعد هم پرت میکردی.مهمونها هم اجازه نمیدادند جلوتو بگیرم و واسه خودت خوب خوش گذروندی.قربون اون لبای خوشگل و برگشته ات برم.انشالله 120 سالگیتو با خواهرات جشن بگیری.

           

                      
 

+نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1390ساعت2:27 بعد از ظهرتوسط مادر |
نمیدونم چرا قالب قبلی پرید و به بلاگفا اجازه نمیدن از اون قالب استفاده کنند.فاطمه قالب حدید رو دوست نداره.فعلا همین باشه تا یکی قشنگشو پیدا کنم. 

فاطمه جونم ، چهار شنبه ها چون کلاس قوای جسمانی داری ساعت ۴/۴۵تعطیل میشی.طاها هم همون روز وقت دکتر داشت برای چک ۹ ماهگی بنابراین من بچه ها رو برداشتم و بعد از دکتر اومدیم پارک و منتظر شدیم تا شما تعطیل شی.خلاصه از ساعت ۳تا ۴/۴۵تو پارک موندیم و بعد اومدم دنبالت اما تا اومدم تو مدرسه دیدم دست یکی از معلمها رو گرفتی و چشمات گریونه.من خیلی نگران شدم .نگو اون روز کلاستون تعطیل شده بود و به موبایل بابا مسیج کرده بودن .وچون موبایلش دست من بود و تو کیف صداشو نشنیده بودم.البته چون نیومده بودیم دنبالت به اجبار رفته بودی ایکو اسکول که تا ساعت ۵/۴بوده و فقط یک ربع معطل شده بودی.اما خیلی لجم گرفت.چون خیلی خسته شدم تو پارک و نمی صرفید که بیام خونه و دوباره بیام دنبالت واون همه وقت علاف شدیم.هرچند ضحی جونی بعد از ۲ ساعت بازی هنوز هم سیر نشده بود و میخواست بازی کنه.



ضحی جونم دوشنبه که از مدرسه برگشتی تا دیدمت فهمیدم که سرما خوردی.و بهت شربت دادم .تا شب خوب بودی اما موقع خواب تبت خیلی زیاد بود و با پاشویه تبت اومد پایین و تا صبح دیگه تب نکردی شکر خدا.فرداش حالت خوب شده بود اما با این حال ترجیح دادم که اونروز رو نری نرسری. اما تو گریه کردی که نه میخوام برم مدرسه.راستش از اینکه برای رفتن گریه کردی خوشحال شدم.

امروز ظهر تا طاها خوابید منم اومدم از فرصت استفاده کنم و بخوابم،شما داشتی بازی میکردی.تازه خوابم برده بود که اومدی بالاسرم و گفتی مامان از اون هورس ها(منظورش اسب بود)که اینجوری ،اونجوری میکنه میخوام.منم گیج اضلا نفهمیدم چی میخوای .پرسیدم هورس چیه ،کارتونه ،بازیه چیه.باز تو همون حرفا رو زدی که من اصلا سر در نیاوردم.خلا صه وقتی حواسم سر جاش اومدم .فهمیدم تو تی وی ، کارسیل نشون داده.از این چرخ و فلک های شهر بازی. اسبهایی که بالا پایین میرن. وشما میخوای که یه دونشو برات بخرم.کلا هر چی تبلیغ تو تی وی میبینی میای میگی برام میخری.و تا جواب بله نگیری ول کن نیستی.در ضمن به من هم خواب بعد از ظهر نیومده ،منو چه به این کارا.

 

طاها جونم،نوبت چک ۹ ماهگیت شکر خدا همه چیز خوب بود جز وزنت که ۵۰ گرم کم کرده بودی .علتش  بخاطر دندوناته که بی اشتها شده بودی.چند تا کتاب هم برات دادن . یک هفته ای میشه که چهار دست و پا میری.تو این چند روز جایی نبوده که سرک نکشیده باشی و چیزی دم دستت نبوده که جان سالم به در ببره.با سرعت تمام به اینور و اونور میری .خلاصه هر چی گلدون و رو میزی و سیم بوده جمع کردم وقتی هم که تو رو رویک میزارمت هم با سرعت میدوی ،یاد گرفتی چطوری با روروک از در بری بیرون و دنده عقب دوباره بیای تو.خلاصه که کارمون خیلی سخت شده روی تخت که دیگه نمیشه گذاشتت .ظهری رو تخت خواب بودی. منم مشغول کارام که ضحی اومد گفت مامان طاها از تخت افتاد.اومدم دیدم بیدار شدی و پایین تخت مشغول بازی هستی .شکر خدا رو پتو افتاده بودی و چیزیت نشده بود ولی باید خیلی مراقب باشم.عصری هم لیوان رو  از دستم کشیدی و همش ریخت روم.خیلی شیطون بلا شدی. 

                                    

+نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت6:22 بعد از ظهرتوسط مادر |
فاطمه جونم ،هفته پیش ،یک روز وقتی از مدرسه برگشتی هنوز تو نیومده با هیجان داد میزدی مامان مامان ، ما امروز رفتیم کویین (ملکه)الیزابت رو دیدیم.منم گفتم واقعا :تو هم گفتی آره ،پرنس چالرز هم باهاش بود..بعد گفتی معلممون ازمون عکس گرفت . فردا یک مموری بده تا معلممون عکسا رو برام بریزه توش.بعد هم تا شب همش میومدی میگفتی :چرا باور نمیکنید که من کویین رو دیدم.منم گفتم :عزیزم من کی گفتم باور نکردم.راستش نمیدونم چرا؟ولی خیلی دوست داشتی کویین رو از نزدیک ببینی..خدا رو شکر که به خواستت رسیدی.فرداش عکسها رو آوردی خونه و بهمون ثابت کردی.تو ترم جدید هم کلاس فوق برنامه ،کریکت و قوای جسمانی و زبان ایتالیایی میری.که تا ساعت ۵ طول میکشه.هر وقت هم که ایتالیایی دارین بعدش که میای خونه اصرار داری به من و بابا زبان یاد بدی..

 

ضحی شیرین زبونم.کلی شعرای قشنگ یاد گرفتی.سال دیگه باید بری آمادگی.چقدر زود گذشت امسال.باورم نمیشه مهد رو تموم کرده باشی.جمعه اگه بارون نیاد اسپرت دی دارین.منم میام که ازت فیلم بگیرم هر چند میدونم که میای به من میچسبی و تو مسابقه نمیری.طاها رو هم خیلی دوست داری و با هم بازی میکنید.براش ادا درمیاری و طاها کلی میخنده.امروز بهت گفتم بیا با طاها صحبت کن بهش بگو غذا بخوره تا بزرگ بشه.اما نمیدونم تو از کجا عصبانی بودی که اومدی و با عصبانیت گفتی :طاها غذا نخور،بزرگ نشی.

 

طاها جونم ،در حال حاضر ۸ ماه و نیمه هستی .از کارات بگم که کامل غلط میزنی ،از هفته پیش هم خزیدن رو شروع کردی و  الان هم میتونی حالت چهار دست و پا به خودت بگیری و خودت رو عقب و جلو میبری و یکقدم چهار دست و پا میری.با خزیدن هم همه جا خودت رو میکشی.سوار رورویک هم که میشی قشنگ راه میری.دیگه اینکه میتونی بشینی و یک دندون کوچولو هم از پایین در آوردی و دندون بالات هم در جال نیش زدنه.امروز هم اولین خرابکاریت رو کردی و تل ضحی رو که دیروز براش خریده بودم رو شکستی..با همون یه دندون هم حسابی خواهرات رو گاز میگیری..از غذایی هم اگه خوشت نیاد اصلا دهنت رو باز نمیکنی و من هر چی میخندونمت تا دهنت رو باز کنی با دهن بسته میخندی.دست دسی هم میکنی .دیشب تو خواب شروع کردی به دست دسی کردن.قربونت برم حتما خواب تولد میدیدی.حسابی هم بابایی شدی و تا بابا رو میبینی میخوای که بری بغلش. 

 

                           

+نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت7:15 بعد از ظهرتوسط مادر |
سلام به همه دوستای گلم ، خواهرای نازنینم که همیشه به من و بچه ها لطف دارید.خیلی وقت بود که نتونستم بیام آپ کنم.شکر خدا همه خوبیم ،فقط خستگیهای روحی و جسمی مانع نوشتنم میشد.خستگی روحی بخاطر اینکه رفتنمون به ایران کنسل شده و خیلی دلم از این بابت گرفته ،هر سال این موقع همش تو حال و هوای خرید واسه ایران بودم ولی امسال متاسفانه تابستون رو اینجا باید سر کنیم ،بیشتر از این دلم میسوزه که خانوادم هنوز طاها رو ندیدن و چون بخاطر مدرسه بچه ها نمیشه وسط سال سفر رفت ،باید تا سال دیگه صبر کنیم. خستگی جسمی که معلومه علتش چیه ، با داشتن ۳تا وروجک ،که هر کدومشون کلی واسه خودشون ریخت و پاش دارند ،باید همنطور دنبالشون بدوم.طاها عسلی هم که داره کم کم بزرگ میشه و شیطونیاش شروع میشه ، غذای جداگانه درست کردن برای طاها و نشستن و ذره ذره غذا دادن بهش ،خیلی وقت گیره .تنها فرصت نوشتنم شب هست که دیگه نه نا شو دارم نه حوصله شو . بعضی وفتها هم که همه چیز مهیا برای نوشتن هست ، نت بوکم دست بچه هاست و به من نمیدن.ضحی که ساعت ۱۱/۴۵میرسه خونه .میشینه پای نت ، حتی بعضی وقتها غذاشم پشت نت میخوره.با اینکه از این کارش خیلی بدم میاد ، ولی طفلک این بچه ها چاره ای ندارند .تنها سرگرمیشون شده تی وی و نت .شکر خدا هم برنامه هایی که مورد علاقشون هست آموزنده و بدون مشکل هست و هم سایتهایی که برای بازی میرند ، خیلی برای خلاقیت و هوش مناسبه. بخاطر همین هم من سخت نمیگیرم.ضمن اینکه ما اینجا تنهاییم ،با اینکه دوستان زیادی داریم ، ولی رفت و آمد ها خیلی کمه .فاطمه و ضحی هم از اون بچه هایی هستن که اصلا اهل بازی با اسباب بازی نیستن و عاشق کار با کامپیوترن .هوا هم به جای اینکه رو به گرمی بره ، رو به سردی میره و هنوز هم باید با کاپشن بریم بیرون.هفته پیش که تعطیلات میان ترم بود همش هوا بارونی بود و خونه موندیم.خلاصه خیلی از همه دوستان التماس دعا دارم.در حال حاضر طاها نمیزاره بیشتر بنویسم.

چند تا پست قبلا نوشته بودم ولی ثبتش نکرده بودم که امروز گذاشتمشون .

+نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت10:18 قبل از ظهرتوسط مادر |
ضحی جونم ، تو این تعطیلات یا میگفتی بریم حموم یا بریم پارک .البته تقریبا هر روز میبردمتون پارک ، بیشتر میرفتیم چمن روبروی خونه برای دوچرخه سواری و دویدن و بازیه شما.قربون حرف زدنت برم که مثل قند میمونه .هر روز صبح که از خواب بیدار میشی اولین جمله ات اینه که مامان واسم بستنی اورنج (نارنجی)،اپا بازی ببت(اسباب بازی که روش عکس پوه داشته باشی)،از اینا (که این مورد رو عملی نشون میدی،پاشو میکشه به زمین ،منظورش اسکوتر هست از این اسکیت هایی که یه دسته داره و دستشو میگیرن و یه پاشون روی اسکیت هست و یه پا رو زمین ، خوب توضیح دادم).که اینا همه رو واسم میحلی (میخری).منم میگم اره عزیزم میخرم اونوقت تو هم میگی میسی (مرسی)و روزت رو آغاز میکنی البته این جمله هارو روزی ۵ تا۶ بار میای میگی.دیشب اومدی میگی مامان گوشت میحلی بحولیم ما (گوشت میخری بخوریم ما)،منم خندم گرفت گفتم تا حالا گوشت نخوردی.اونوقت تو هم خیلی جدی سرت رو تکون دادی و گفتی ننننننننه.بعد همون موقع یه تکه گوشت  بهت دادم گفتم بیا اینم گوشت .اونوقت تو گفتی :این چیه نمیخوام ،دوست ندالم.منم گفتم گوشته دیگه ،بعد تو گفتی آهان بده بحورم.وقتی که خوردی گفتی :مامان تحم موگ میحلی بحولیم ما(تخم مرغ میخری بخوریم ما) .هر کی ندونه فکر میکنه این طفلک تو قحطیه و هیچ چیز بهش نمیدیم بخوره.

صبح که از خواب بیدار میشی همش میخوای یه کاری کنی تا طاها رو بیدار کنی.بلند بلند حرف میزنی،پتو شو برمیداری ،منم خواب آلود میگم نکن بزار بخوابه اما تو کارت خودت میکنی و بیدارش میکنی و بعد چند دقیقه با هم بازی میکنید و تو میری تا تی وی ببینی.طاها هم جیغ و گریه که کجا رفتی بیا پیشم.منم مجبورم بیدار شم بیارمش پیشت.این تقریبا برنامه هر روز صبحمونه. 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت7:55 بعد از ظهرتوسط مادر |
طاها طلا ،آقا شدی واسه خودت اما هنوز کار جدیدی یاد نگرفتی.من که دیگه منتظر غلطت زدنت نیستم .چون به نظر از این کار خوشت نمیاد ، تا نیمه غلط میزنی ولی کاملش نمیکنی ، وفتی هم که میام کمکت کنم تا کامل بچرخی مقاومت میکنی و از چرخیدن پشیمون میشی.ددددددد هم میگی ، دندون هم که هنوز خبری نیست.ولی نشستنت خوبه ،البته با کمک و بدون کمک خیلی کم میشینی.غذا خوردنت هم تا هفته پیش خیلی خوب بود ولی این هفته خیلی بی اشتها شدی و ادا درمیاری واسه خوردن.میوه و ماست و کدو حلوایی رو خیلی دوست داری.با اینکه سوپهایی که برات درست میکنم خیلی خوشمزه است ولی با اکراه و زور میخوری و فاطمه هم خوشحال ،سوپهاتو میخوره.شکر خدا از کالسکه خوشت میاد برعکس خواهرات.و وقتی سوار میشی با هیجان دور و ورت رو نگاه میکنی و بعدش هم میخوابی.
+نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت7:16 بعد از ظهرتوسط مادر |
  

     طاها جونم شش ماهگیت مبارک

 

                       

+نوشته شده در جمعه 5 فروردین1390ساعت8:29 بعد از ظهرتوسط مادر |

 

                        

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اينک بهار

 خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

     فریدون مشیری      

+نوشته شده در جمعه 27 اسفند1389ساعت9:45 بعد از ظهرتوسط مادر |